تبليغاتX
اتاق شماره 8
این آن چیزی است که من می بینم !

به اتاق شماره ۸ خوش آمدید !

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 13:5  توسط mohammad 

 

 

یک عادت بدی که از قدیم دارم این است که یک دفعه خسته می شوم و با لگد می زنم زیر همه چیز !

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 2:20  توسط mohammad 

 

قضیه ی " بز اخفش " را می دانید؟

دیوانه ای بود به نام اخفش که هرچه می گفت نشان از پیری و حماقتش داشت. نشان از این که اطرافش را نمی شناسد با حرفهایش نمی تواند نظر کسی را جلب کند.

اخفش بزی داشت.

هر روز بزش را می آورد پیش خودش و شروع می کرد به حرف زدن. بعد از هر چند جمله از بز می پرسید درسته؟ و خودش ریش بز بدبخت را می کشید و سر بز به نشانه ی تایید پایین می آمد.

اخفش خوشحال می شد که حرفهایش تایید می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 14:44  توسط mohammad  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آذر1388ساعت 14:1  توسط mohammad  | 

 

۱. می گفت : تو دنیای جدید دیگه این مرز بندی ها معنا نداره. اون دختره و من هم پسر...

۲. گوگل با سرچ هر حرفی لیستی از جستجوها را بر اساس بیشترین میزان جستجو شدگی برای مراجعان لیست می کند.

۳. می گفت : چرا؟ چون یک سری نسبت الکی بین آدماست که خودمون به هم بستیم ؟

۴. نمی گویم انتظار داشتم با سرچ کردن حرف دال (د) به زبان شیرین فارسی کلمات دانش / دین / دوست و ... برایم لیست شوند اما ...! د را سرچ کردم و این هم عکسش :

داستان سکس با خواهر در کمد دیواری رسید

۵. می گفت : خدا انسان را آزاد آفریده. حالا اگر خودش وجود داشته باشد...

۶. می گویند رسانه ها و متفکران به جامعه یاد می دهند چگونه فکر کند

۷. می گفت این بیشترین حد لذتی است که...

 ۸. حرف  (ک)  را هم سرچ کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:19  توسط mohammad  | 

یک نفر کل دیروز را با من بود. با هم رفتیم کتابفروشی ُ پارک ُ رستوران. شب بعد از آن که خداحافظی کردیم با هم قدم زنان به سمت خانه برگشتیم. دوست داشتنی بود.

... صبح که برخواستم او در رختخواب نبود. 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 14:6  توسط mohammad  | 

۱. تابستان ۱۳۸۷ تهران ایستگاه مترو / از قطار که پیاده می شوم می فهمم چه گندی زده ام. جا دارد دو دستی بزنم تو سر خودم. کیف دستی ام نیست. پول  عابربانک  کلیدخانه  مدارک  دو فقره چک گواهینامه و... نمی دانم ازم زده اند یا بند خراب کیف در فشار جمعیت کار دستم داده است. از ایستگاه بیرون می زنم و آفتاب صاف می خورد به صورتم. کل بخش مالی زندگی خودم و نیمی از مال رفیقم را یکجا به ... داده ام. می نشینم روی لبه ی سنگی تونل ورودی... سیگارم که به نیمه رسیده است جوانی با صورت آفتاب سوخته و موهای مشکی ژولیده روبرویم ظاهر می شود. نفس نفس می زند : آقا از اون ایستگا تا اینجا پیتون دویدم ! قدرتی خدا اینجا نشسته بودی... کیف را که تحویلم می دهد به اندازه ی یک تشکر هم به چشم هایم زل نمی زند.

۲. ۱۳ آبان ۱۳۸۸ تهران ایستگاه مترو / صدای همهمه و تک تیر ها ی خیابان ریخته است داخل ایستگاه. داریم فرار می کنیم. صدای یورش مامورها می آید. یکی می گوید : بسیجی ها اومدن ! یاد یه جمله تو فیلمای اول انقلاب می افتم : گاردیا اومدن ! صدای جیغ زنی را می شنوم و بر می گردم جمعیت ریخته اند و ماموری را از روی جوانی بلند می کنند. بعد چند چفیه دار دیگر می ریزند تو ایستگاه و حالا مردم همه در حال فرارند. همهمه ای نمی دانم از کجا شروع می شود و تبدیل به همسرایی قاطعی می شود که در فضای ایستگاه و زیر تونل می پیچد : نترسید نترسید ما همه با هم هستیم...

۳. ۱۴ آبان ۱۳۸۸ تهران داخل قطار / پیرزن گدا عصا زنان و لنگان با آن چادر سیاه که چربی های بدنش را می پوشاند از ته واگن جلو می آید : بیچاره ام علیلم به خدا کار می کردم استخون پام زده بیرون نمی تونم کار کنم من که شرمنده شدم خدا شمارو... سرباز کنار من ایستاده است. عینکی است و سیه چرده. دست می برد به جیب شلوارش. یک سکه ۲۵ تومنی دارد. پیرزن جلو می اید کسی دست به جیب نبرده. بیشتر مسافران چرتشان هم پاره نشده است. سرباز کیف پولش را زیر و رو می کند یک اسکناس دوهزارتومانی است و دیگر هیچ. پیرزن در چشم همه نگاه می کند. از ما می گذرد سرباز دو دل است. وقتی پیرزن دارد از واگن ما به بعدی می رود سرباز خودش را به او می رساند و سکه ۲۵ تومانی را با شرم به او می دهد. پیرزن می گوید : قربان معرفتت سرباز !

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 12:58  توسط mohammad  | 

sgl ugd;l

حاج آقا سلام علیکم.

راستش اول خواستم به شما خبر ندهم اما گفتم شاید آمادگی پذیرایی از این همه مهمان ناخوانده را نداشته باشید. به همین خاطر گفتم یواشکی به اطلاع برسانم که ما چهار شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ می آییم. کجا؟ حاج آقا قربان قدوبالایتان بروم. در خیابان دیگر. نه اصرار نکنید. اصلا مزاحم شما نمی شویم. نیازی هم به پذیرایی نیست. بسیج ؟ گفتم که نیاز به پذیرایی نیست. اوین؟ نه بابا قربان اون دمپایی هات برم ما همینجا راحتیم جان شما... شما همین که گوشه چشمی به ما بکنی بس است. برای ما و برای شما البته ...

حاجی راستش بچه ها خیلی تدارک دیده اند که مهمانهای خوبی باشند. امیدوارم شما هم رسم مهمان نوازی را به جا بیاورید. گرچه جای گفتن ندارد بزنم به تخته شما خودت استاد این حرفهایی... راستی حاج آقا شما از بهزاد ما خبر نداری ؟ اشکال ندارد. بچه است بازیگوش کرده گم شده. پیدا می شود ان شاالله ! خدارا چه دیدی؟ شاید هم ما رفته شدیم پیش او.

فعلا کاری با ما نداری ؟ ۱۳ آبان می بینمتان حاجی. یادتان نرود ها... ای قربان اون لبخندت..

1

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:48  توسط mohammad  |