|
این آن چیزی است که من می بینم !
|
به اتاق شماره ۸ خوش آمدید !
۱. تابستان ۱۳۸۷ تهران ایستگاه مترو / از قطار که پیاده می شوم می فهمم چه گندی زده ام. جا دارد دو دستی بزنم تو سر خودم. کیف دستی ام نیست. پول عابربانک کلیدخانه مدارک دو فقره چک گواهینامه و... نمی دانم ازم زده اند یا بند خراب کیف در فشار جمعیت کار دستم داده است. از ایستگاه بیرون می زنم و آفتاب صاف می خورد به صورتم. کل بخش مالی زندگی خودم و نیمی از مال رفیقم را یکجا به ... داده ام. می نشینم روی لبه ی سنگی تونل ورودی... سیگارم که به نیمه رسیده است جوانی با صورت آفتاب سوخته و موهای مشکی ژولیده روبرویم ظاهر می شود. نفس نفس می زند : آقا از اون ایستگا تا اینجا پیتون دویدم ! قدرتی خدا اینجا نشسته بودی... کیف را که تحویلم می دهد به اندازه ی یک تشکر هم به چشم هایم زل نمی زند.
۲. ۱۳ آبان ۱۳۸۸ تهران ایستگاه مترو / صدای همهمه و تک تیر ها ی خیابان ریخته است داخل ایستگاه. داریم فرار می کنیم. صدای یورش مامورها می آید. یکی می گوید : بسیجی ها اومدن ! یاد یه جمله تو فیلمای اول انقلاب می افتم : گاردیا اومدن ! صدای جیغ زنی را می شنوم و بر می گردم جمعیت ریخته اند و ماموری را از روی جوانی بلند می کنند. بعد چند چفیه دار دیگر می ریزند تو ایستگاه و حالا مردم همه در حال فرارند. همهمه ای نمی دانم از کجا شروع می شود و تبدیل به همسرایی قاطعی می شود که در فضای ایستگاه و زیر تونل می پیچد : نترسید نترسید ما همه با هم هستیم...
۳. ۱۴ آبان ۱۳۸۸ تهران داخل قطار / پیرزن گدا عصا زنان و لنگان با آن چادر سیاه که چربی های بدنش را می پوشاند از ته واگن جلو می آید : بیچاره ام علیلم به خدا کار می کردم استخون پام زده بیرون نمی تونم کار کنم من که شرمنده شدم خدا شمارو... سرباز کنار من ایستاده است. عینکی است و سیه چرده. دست می برد به جیب شلوارش. یک سکه ۲۵ تومنی دارد. پیرزن جلو می اید کسی دست به جیب نبرده. بیشتر مسافران چرتشان هم پاره نشده است. سرباز کیف پولش را زیر و رو می کند یک اسکناس دوهزارتومانی است و دیگر هیچ. پیرزن در چشم همه نگاه می کند. از ما می گذرد سرباز دو دل است. وقتی پیرزن دارد از واگن ما به بعدی می رود سرباز خودش را به او می رساند و سکه ۲۵ تومانی را با شرم به او می دهد. پیرزن می گوید : قربان معرفتت سرباز !

حاج آقا سلام علیکم.
راستش اول خواستم به شما خبر ندهم اما گفتم شاید آمادگی پذیرایی از این همه مهمان ناخوانده را نداشته باشید. به همین خاطر گفتم یواشکی به اطلاع برسانم که ما چهار شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ می آییم. کجا؟ حاج آقا قربان قدوبالایتان بروم. در خیابان دیگر. نه اصرار نکنید. اصلا مزاحم شما نمی شویم. نیازی هم به پذیرایی نیست. بسیج ؟ گفتم که نیاز به پذیرایی نیست. اوین؟ نه بابا قربان اون دمپایی هات برم ما همینجا راحتیم جان شما... شما همین که گوشه چشمی به ما بکنی بس است. برای ما و برای شما البته ...
حاجی راستش بچه ها خیلی تدارک دیده اند که مهمانهای خوبی باشند. امیدوارم شما هم رسم مهمان نوازی را به جا بیاورید. گرچه جای گفتن ندارد بزنم به تخته شما خودت استاد این حرفهایی... راستی حاج آقا شما از بهزاد ما خبر نداری ؟ اشکال ندارد. بچه است بازیگوش کرده گم شده. پیدا می شود ان شاالله ! خدارا چه دیدی؟ شاید هم ما رفته شدیم پیش او.
فعلا کاری با ما نداری ؟ ۱۳ آبان می بینمتان حاجی. یادتان نرود ها... ای قربان اون لبخندت..
امام علی می گوید ایمان سه بخش است : اعتقاد به دل / اقرار به زبان / عمل به اعضا
خودم هم نمی دونم کجام و چی به چیه. نمی دونم چی راسته چی دروغ. چی ایمانه چی خرافات... فقط دلم می خواست امشب حرم امام رضا بودم. یه گوشه ای تکیه می دادم به دیوار باهاش حرف می زدم. سیگار؟
اون می فهمه تو سرم چی میگذره... قلبم.
من که در سکوت پشت این نقاب پوستی
سالهاست درد می کشم
چند روزیست فهمیده ام
این نقاب ...
همان من است
سرعت ماشین را کم کرده ام که چشمم بهش می افتد. مثل تکه سنگی شفاف و رنگی در یک گردن بند بدلی است. کمی جلوتر می ایستم که پاکت سیگارم را از جیب در آورم. در آینه بغل می بینم که با آسودگی به سمت ماشین می آید و در را باز می کند و می نشیند کنارم. انگار وارد عطر فروشی شده باشی فضای ماشین پر از بو می شود. دستش را دراز می کند به سمتم : سیما ! دستم را پس می کشم. می گوید : چه بد اخلاق ! حالا کجا می ریم؟ پوست دستش تیره تر و پژمرده تر از صورت و گردن و ساعدهاست. می خواهم بگویم : اشتباه گرفته ای هرررری ! اما سیگاری روشن می کند و در چشمم زل می زند : نگفتی کجا؟ من هم یکی روشن می کنم. چشم هایش را به سقف ماشین می دوزد و می گوید : اگه جا نداری امشب کاری نمی تونم برات بکنم. فردا زنگ بزن. اما دستش نمی رود به سمت دستگیره ی در. می گویم : خیله خوب ! نگاهم می کند و لبخندی می زند : خوب ؟ می گویم : کاری نمی تونی بکنی دیگه پس برو. نمی رود. دود سیگارش را فوت می کند به سمت صورتم و ریز می خندد: اگه نرم ؟ به نظرم کم سن و سالتر از آن چیزی است که فکر می کردم. شاید بیست و پنج ساله. می گویم : می اندازمت بیرون. تا حالاشم... ناگهان لبخندش محو می شود. در را باز می کند اما در پیاده شدن تردید می کند. چیزی نمی گوید. در سکوت سیگارهایمان را تمام می کنیم.
می پرسد : به چی نگاه می کنی؟ می گویم : تو فکرم چرا کسی کاری به کارتون نداره ! می گوید : چه قدر هم که شماها بدتون می یاد... می گویم : در خیابان به دخترهای دانشجو گیر می دهند که چرا چتری هات ریخته رو پیشونیت اونوقت شماها راس راس راه می رید و بیزینس بی مالیات می کنید و ... لحظه ای برق دخترانه ای در چشمهایش پیدا می شود و تا به خود بجمبم گونه ی سمت راستم را بوسیده است : اینم مالیاتش ! چارشاخ مانده ام. می گوید : می دونی چرا پیاده نشدم ؟ چون هوس کردم امشبو با کسی که خودم می خوام باشم. به انتخاب خودم. جا از خودم پول هم نمی خوام. می گویم : ریاست این بابا واسه هرکس سودی نداشت شماهارو بی نیاز کرده. می گوید : حتی حاضرم پول هم بدم. تو هم دیگه حرفشو نزن. امشب کار تعطیله ! پوزخند می زنم : پیاده شو ! می گوید : باور نمی کنی؟ بیچاره هر ده هزارسال ممکنه همچین شانسی بهت رو کنه ها... ! می گویم : عادت ندارم تو رستوران های گذری شام بخورم ! می خندد : چی ؟ خم می شوم و در را برایش باز می کنم : به سلامت ! جا خورده است. می گوید : خیلی خری آشغال ما... می گویم : پایین ! چند ثانیه در چشمهایم زل می زند و (اگر درست دیده باشم) لایه ای اشک چشمش را پر می کند. در را محکم به هم می زند و در آینه می بینم که سنگ رنگی دور می شود و به باقی مهره های گردنبند در خیابان می پیوندد.

۱. به یاد می آورم. خرداد ۸۸ را که در دانشگاه با بچه ها ساعتها حلقه می زدیم و بحث سیاسی می کردیم. از توسعه می گفتیم و فرهنگ. بعضی می گفتند شماها دلتون خوشه ها ! به یاد می آورم. نوارهای سبز را که به خود می آویختیم و تهران را یکباره سبز می کردیم. بعد از مناظره ها می ریختیم در خیابان. حلقه های سبز زنجیرهای سبز که با تمام یقینمان به هم می بافتیم و این که بعضی می گفتند : شماها می خواید این مملکتو...؟ یه مشت بچه سوسول ! به یاد می آورم. بعد از انتخابات و گازهای اشک آور و باتوم و درد کمر و هنجره ی گرفته را. روزی را که بعد از سه هفته حبس دوستی را که از اوین آزاد شده بود در آغوش گرفتم و طوری به شانه های هم دست می کشیدیم که از هر زار زدنی گویا تر بود !
۲. این روزها انگار از نفس افتاده ام. رمق بروز ندارم و گوشه نشین شده ام. واژه ها و جمله هایی مثل روسپیان پیر که بخواهند خودنمایی کنند در ذهنم جولان می دهند. شماها ؟ معلوم بود آخرش چی می شه. تو احمق بودی که رفی رای دادی ! سبز دجال ! انقلاب مخملی ! زیر علم کی سینه می زنی پسر ؟ سگ زرد برادر شغاله ! این ها را می شنوم و در دل هرروز اعتقادم به این بیشتر می شود که تاریخ ایران ما را از یاد نخواهد برد ! با خود فکر می کنم : من ُ دوستان و همفکرانم. ما که در این برهه از تاریخ این کشور فریاد زدیم شاید با سانسور و چماق صدایمان را از تاریخ دستنویس ایران پاک کنند اما تن این خاک خون ما را به کام کشیده است. این کشور ما را فراموش نمی کند.
۳. دیروز بعد از هفته ها رخوت ُ دوستی اسکناسی را که خودش به من داده بود از دسته ی پولهایم بیرون کشید و گفت : «این یه پول معمولی نیست ! » به هزاری سبز نگاه می کنم که مهری « سبزتر » روی آن هک کرده است : « رئیس جمهور واقعی میرحسین موسوی » باز جمله هایی به ذهنم هجوم می آورند: چه بی فرهنگ ! پول سرمایه ملی است... سرم را بالا می گیرم و به صورت آن دوست نگاه می کنم. حرارت و شوق و امید... و در نگاهش چیزی است که من از یاد برده بودم : هنر آن است که نفست را زیر آب حبس کنی ! در دل فحشی بار روسپیان پیر می کنم و اسکناس را از باقی پولها جدا می کنم.
۴. امروز که این ها را می نویسم ُ جمله ای که به آن فکر می کنم این است : « تنها قهرمانان زندگی من دوستانم هستند ! » روی اسکناس تاریخ زدم و تصمیم دارم آن را همیشه نگه دارم. به یاد بخشی از زندگی نه چندان شادم ُ به یاد آن دوست ُ به یاد این روزها...
ایرانیان مقیم فرانسه / ایرانیان مقیم آمریکا
دیروز بعد از چند روز که با رفقا خونه ی یکی از بچه ها بودیم با این که خیلی خوش گذشت و کلی حال کردیم باز هم ته دلم تلخ بودم و دور از شادی های جمع ! وقتی برگشتم خونه جلوی در ترانه رو دیدم : عمو هنوز خوب نشدی؟
امروز بعد از مدتها داشتم به خودم فکر می کردم. زدم بیرون که یه نخ سیگار بکشم. تا برسم به دکه به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم. جلوی دکه بابای ترانه رو دیدم که داشت روزنامه می خرید. ترانه همینطور که سرش رو شونه ی باباش بود با چشمای خواب آلود و غمگین نگاهم کرد.